}
خاطرات عسل خانوم
  •   + خاطرات عسل خانوم(مشق سوم)
  • سلام دوستان


    راستش يه زماني خيلي انگيزه داشتم که مطلب بنويسم ولي نمي‌دونم رفتار نامناسب بعضي‌ها باعث شد يا مسائل حاشيه‌اي ديگه که يه خورده از علاقم به نوشتن حداقل در وبلاگ کم بشه. البته از قديم گفتن مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد. شايد علت ديگه اين کم نوشتن من مصادف شدن اين روزا با فصل امتحانات باشه چون احساس من اينه که اکثر مخاطبين من محصل هستن و الان سخت مشغول درس خوندن هستن و احتمالا از ده پانزده روز ديگه دوباره بازار وبلاگ نويسي و کامنت گذاري داغ بشه به هر حال براي تنوع هم که شده مي خوام يکي از خاطرات دوران گذشته رو براتون تعريف کنم چون به هر صورت داستان و خاطره براي ديگران جذابه. خوب چون اين روزا مصادف با امتحاناته منم يه خاطره از دوران دبيرستان رو براتون تعريف مي‏کنم.


    جونم براتو بگه که من رشته تحصيلي‏م توي دبيرستان اقتصاد بود و يکي از درس‏هايي که من هيچ وقت ازش سر در نمي‏ياوردم درس فلسفه و منطق بود. هر وقت معلم‏مون مي‏مود درس‏ مي‏داد من هر چي به مخم فشار مياوردم که بفهمم معلممون چي داره ميگه موفق نمي‏شدم و به بقيه بچه‏ها هم که نيگا مي‏کردم ببينم اونا چيزي سر درآوردن ميديدم که اونا هم دست کمي از من ندارن.


    يادمه يه روز معلم منطق برگشت گفت بچه‏ها هفته بعد ازتون امتحان مي‏گيرم و من هم تا هفته نامردي نکردم حتي دست به کتاب منطق نزدم و رسيد اون روزي که نبايد مي‏رسيد يعني روز امتحان. معلم منطق ما معلم عربي ما هم بود و اون روز يه زنگ قبل از درس فلسفه ما عربي داشتيم و معلممون هم با يه بغل سئوال امتحاني اومد تو کلاس و لبخندي حاکي از غرور زد و به برگه‏ها اشاره کرد و با پوزخندي گفت اينا سئوالاته امتحانيه و احتمالا تو دلش داشت به ما مي‏خنديد که تا زنگ بعد دستمون به برگه‏هاي سئوالات نمي‏رسه. ولي از اونجايي که خواستن توانستن است و ما هم هر موقع اراده مي‏کرديم فعلا خواستن رو صرف مي‏کرديم تصميم گرفتيم که دست به يه کاري بزنيم که هم هيجان داشته باشه و هم اينکه روي معلممون رو کم کنه. در عرض کمتر از دقيقه نقشه رو کشيديم دو سه تا از بچه ها کتاب عربي رو برداشتن رفتن سر ميز معلم و شروع کردن ازش سئوال کردن و يکي ديگه از بچه به بهانه آشغال انداختن رفت طرف ميزي که سئوال‏ها روش قرار داشت و در کمتر از چشم به هم زدني از روي دو تا دسته اوراف امتحاني سنوالات رو برداشت و اومد طرف من و يواشکي گذاشت زيز ميز من و گفت عسل اين سئوالا رو داشته باش زنگ تفريح بچه‏ها ببينن ولي يه برگه ديگه هم کنار اين برگه امتحان منطق قرار داشت که وقتي نگاش کردم ديدم که سئوالات مربوط به درس بچه‏هاي کلاس پايين تره(يادم نمي‏ياد چه درسي بود) زنگ که خورد برگه‏ها رو برداشتيم برديم تو حياط و اول از همه اون برگه‏اي مال امتحان بچه‏هاي سال پايين تر از ما بود رو بهشون داديم که از خوشحال داشتن بال در مي آوردن بعدش شروع کرديم سئوالات رو نگاه کردن و بچه‏ها شروع کردن از روش نوشتن ولي بدبختي من اينجا بود که با اينکه سئوالات رو مي دونستم و جوابش هم توي کتاب بود از اونجايي که من در درس منطق از بيخ عرب بودم هر چي کردم نتونستم جوابشون رو حفظ کنم و دست از پا درازتر رفتم سر جلسه امتحان و هيچ چي نتونستم بنويسم و بدجوري دماغم سوخت و هفته بعد وقتي معلممون نمره‏ها رو مي‏خوند ديدم ميگه: عسل.... 9. شده بودم 9.


    خوب واسه همينه که من به اين شعر اعتقاد ندارم که ميگه


    تقلب توانگر کند مرد را


    ما که خيري از اين تقلب کردن نديديم. شما چطور؟


    سبز باشين


    باي




  • نويسنده: عسل(دوشنبه 13/3/1387 ساعت 10:5 عصر)

  • دلنوشته‌ها( )

  •   + عيد و ياداداشت‏هاي يک بيمار رواني
  • سلام


    بعد از يه غيبت تقريبا طولاني بالاخره برگشتم.البته اين غيبت بنده کاملا موجه هستش چون درگير اسباب کشي از شرکت قبلي به شرکت جديد و گم شدن کلي از وسايل تو اسباب کشي و قطع شدن سرويس اي دي اس ال و از اين جور چيزا بودم . البته واکنش دوستان نسبت به غيبت بنده خيلي جالب بود بعضي گفتن که خانم معلم پرواز کرده، بعضي ها که خيلي خاطرشون برام عزيزه (پرنسس) کلي برام پيام گذاشتن و از نبودنم گله کردن بعضي ها هم که فکر کردن من مردم پيام گذاشتن که کار تو از صلوات و فاتحه گذشته و بايد برات چند دور ختم قرآن بگيريم که حال و حوصله‌اش رو نداريم پس ولش کن....خوب به هر حال بنده نوازي دوستان به هر صورت که بود برام جالب بود چون هر گلي يک بوئي داره حالا يکي با زبون طنز از دوري ما گله کرده بود يکي با زبان محبت همه‌اش برام شيرين بود. و اما جالب‌تر از همه نامه‌ يک بيمار رواني بود  که در پيام‌هاي خصوصي ديدم که بدون اينکه منو بشناسه و .... يک نامه سراسر مزخرف پر از تعابير و اصطلاحات زشت و شهوت برام نوشته بود. حالا واسه چي خدا ميدونه. شايد بعضي‌ها با نوشتن ارضا ميشن.


    اما


    بقول ضرب المثل قديمي که ميگه:


     خوش بود گر محک تجربه آيد به ميان


    تا سيه روي شود هر که در او غش باشد


    بعضي‌ها هم که اصلا ککشون نگزيد که عسل کجاست و کجا رفته و حتي به گذاشتن يه کامنت ناقابل هم اکتفا نکردن و اينجاست که آدم دوستاشو ميشناسه. خوب بگذريم.و اما در تعطيلات عيد جاتون خالي رفتم جايي به اسم پرور که توي شمال واقع شده و تقريبا يه منطقه بکر و دست نخورده‌اس و البته طبق معمول دوربين هم همراهم بود که کلي عکس بندازم. جاي همتون خالي. البته به عنوان تحفه  يکي از عکس‌ها رو که مربوط به حيات وحش اين منطقه ميشه براتون گذاشتم (البته چون مجبور شدم با دوربينم زوم کنم کيفيت عکس يه خورده پايين اومده).


    سبز باشين


    ياعلي


     




  • نويسنده: عسل(چهارشنبه 11/2/1387 ساعت 3:4 عصر)

  • دلنوشته‌ها( )

  •   + ذهن برتر - قسمت دوم
  • سلام


    خوب تا اونجا براتون گفتم که دوست ما گفت من مي‌تونم از خودمو از زمين بلند کنم و ما هم مسخره‌اش کرديم و سر به سرش گذاشتيم. دوست ما که خنده‌هاي ما رو ديد گفت باشه اگه اين کار رو کردم چي؟ گفتيم که اين امکان پذير نيست و لابد ميخواي ما رو سرکار بذاري و به ما بخندي ولي دوست ما اصرار داشت که من ميتونم اين کار رو انجام بدم بعدش رفت به سمت کنج اتاق و روش رو به سمت ديوار کرد و دستاشو گرفت روي شونه‌اش و پيراهنش و يهو خودش رو کشيد بالا و چند ثانيه به اندازه 10 الي 20 سانت از زمين فاصله گرفت و روي هوا معلق موند و بلافاصله روي زمين قرار گرفت.


    براي چند لحظه همه ما هاج و واج به همديگه نگاه مي‌کرديم و دوست ما سرمست از اين پيروزي و اينکه تونسته کار خارق‌العاده‌اي انجام بده و همه ما رو انگشت به دهان بذاره رفت سراغ ظرف آجيل و شروع کرد به آجيل خوردن و همون طوري که آجيل مي‌خورد گفت که اين کار خيلي از آدم انرژي ميبره.البته من علت اينکه دوست ما روش رو به ديوار کرد فهميدم و علت اين کار هم چيزي نبود غير از اينکه : چون اينکار باعث ميشه که خيلي به انسان فشار بياد قائدتا چهره د رحال انجام اين عمل تغيير ميکنه و دوست ما به خاطر اينکه ما چهره‌اش رو نبينيم روش رو به ديوار کرد.به هر حال وقتي ما حيرت‌زده ازش سئوال کرديم که چه جوري اين کار رو کرده در جواب ما گفت يه کتابي رو خوندم و تمريناتي رو که داشت انجام دادم و پس از گذشت چهل روز تونستم اين کار رو انجام بدم.البته بعد از اون قضيه فيلمي از طريق يکي از دوستام به دستم رسيد که در اون از کارهاي خارق‌العاده سرخپوستان و قبايل بدوي فيلمي تهيه شده بود که يکي از کارهاي خارق‌العاده همين کار يعني بلند شدن از روي زمين بود البته شخصي که اين کار رو انجام ميداد در حدود يک روز خودش رو به ارتفاع 3 متر از روي زمين بلند کرده بود و در هوا معلق بود و وقتي به روي زمين افتاد مانند کسي که اصلا جان در بدن ندارد نقش بر روي زمين شد.


    خوب اگه کمي دقت کنيم انسان موجودي است که از قابليت‌هاي فراوان و عظيمي برخوردار است حتي يکي از دانشمندان عنوان کرده که انسان هر کاري را که در ذهنش خطور مي‌کند مي‌تواند به انجام برساند.ولي متاسفانه ما انسان‌ها توانايي‌هاي خودمان را يا ناديده مي‌گيريم و يا اينکه اصلا در نظر نمي‌گيريم.اکثر ما انسان‌ها از زندگي خوردن و خوابيدن و بسياري از اعمال مادي ديگر را فرا گرفته‌ايم ولي آيا تا بحال پيش آمده که لحظه‌اي انديشه کنيم که آيا زندگي ما در همين خوردن و خوابيدن و... خلاصه مي‌شود و آيا هدف از خلقت ما به دست آفريننده هستي بخش همين بوده و يا اينکه اهداف بالاتر و فراتري مد نظر خالق ما بوده است.اگر ملاک همين خوردن و خوابيدن باشد خوب حيوانات بهتر از ما اين کار را به انجام مي‌رسانند چرا که انسان بسياري از مواد غذايي را که براي سلامتي اش خطر دارد تناول مي‌کند ولي حيوانات از چيزهايي که براي آنها ضرر دارد پرهيز مي‌کنند مثلا مورچه هيچ وقت سراغ تيزاب نمي رود ولي انسان کشمش تيزابي را خيلي دوست دارد و ثانيا اگر ملاک خوردن و خوابيدن باشد پس عقل به چه کار مي‌آيد. به نظر شما نقش عقل و ذهن در اين ميان چيست؟ پس بيائيد فراتر بينديشيم و از اين ذهن خلاق و لامتناهي نهايت استفاده را ببريم.متاسفانه خيلي از ماها هم که کمي از عقل و ذهن خود استفاده مي‌کنيم آن را در جهت منفي و باز هم به ضرر خود بکار مي‌بريم. مثلا مرتب به خود تلقين مي‌کنيم که دنيا سياه است زندگي فقط غصه و رنج است و... و نهايتا با همين ذهن خلاق بساط بدبختي و زوال خود را فراهم مي‌سازيم .


    در قسمت بعد به شما خواهم گفت که چگونه انسان با همين ذهن خود،‌ اسباب هلاکت و زوال خود را پايه‌ريزي و يا اينکه اسباب سعادت و خوشبختي خود را فراهم مي‌سازد.


    سبز باشيد


    ياعلي





  • نويسنده: عسل(دوشنبه 20/12/1386 ساعت 6:2 عصر)

  • دلنوشته‌ها( )

  •   + ذهن برتر
  • سلام


    يادمه دوران راهنمايي يه معلم عربي داشتيم به اسم خانم حسيني که خيلي خارق‌العاده بود. يعني اينکه همه چيزش با معلماي ديگه فرق مي‌کرد‏،‌ رفتارش نوع درس دادنش و خيلي چيزاي ديگه‌اش و از همه مهم‌تر اخلاقش بود که باعث شده بود همه بچه‌هاي مدرسه دوسش داشته باشن و هر هفته ساعت شماري بکنن که زنگ عربي برسه.


    ايشون شيوه درس دادنش هم با معلماي ديگه فرق مي‌کرد مثلا براي نوشتن روي تخته سياه از گچ‌هاي رنگي استفاده ميکرد و از چهار پنج رنگ مختلف براي نوشتن و درس دادن استفاده مي‌کرد و وقتي مي‌خواست ضمائر عربي مثل هو،‌ هما،‌ هم .... رو درس بده به صورت آهنگين اين ضمائر رو تکرار مي‌کرد و ما هم باهاش تکرار مي‌کرديم همين باعث ميشد که اين ضمائر به خوبي در ذهن بچه‌ها نقش ببنده و حتي الان که خيلي از اون وقت گذشته هنوز آهنگ اون ضمائر تو ذهنمه و گاهي وقتا که ياد اون موقع‌ها مي افتم اون ضمائر رو با آهنگش زير لب زمزمه مي‌کنم.ايشان هميشه وقتي وارد کلاس ميشد بلافاصله يه داستان طنز رو که خودش ساخته بود براي ما تعريف مي‌کرد که از خنده روده‌بر مي‌شديم و آخر کلاس حدود يک ربع مونده به پايان کلاس يه داستان هيجان انگيز و اسرار آميز که باز هم ساخته و پرداخته ذهن خلاقش بود واسه ما تعريف مي‌کرد .


     اما يه روز سر کلاس يه سري از بچه ها خطاب به ايشون گفتن که:خانم شنيديم تو اون کلاس (مننظورشون کلاس قبلي که با ايشون درس عربي داشتن) يه کار عجيب کردين و يه سوزن جوالدوز رو کردين تو صورتتون و اصلا خون نيومده. ايشان لبخندي زد و گفت:‌ بي معرفت‌ها ازشون قول گرفتم که لو ندن ولي باشه من کارهاي جالب‌تر ديگه‌اي هم بلدم که واسه همين بدقولي‌شون براشون انجام نمي‌دم.بچه‌ها که هيجان زده شده بودن شروع کردن به اصرار کردن که واسه ما هم اين کار رو انجام بدين و ايشون هم انجام اين کار رو موکول کرد به جلسه بعد و قرار شد من از خونه سوزنش رو بيارم.به هر حال دردسرتون ندم جلسه بعدي شد و بچه‌ها که منتظر بودن، از ايشان خواستن که اين کار رو انجام بده و من هم سوزن جوالدوزي رو که همراهم بود به ايشان دادم. يادمه خانم حسيني قبل از شروع کار گفت بچه‌ها اين کار نياز به تمرکز داره و خواهش مي‌کنم که وقتي من مشغول فرو کردن سوزن توي صورتم هستم کسي کوچک ترين صدايي نکنه چون کوچک ترين صدا باعث ميشه که رشته تمرکز من به هم بريزه،‌ بچه‌ها هم قول دادن. يادمه بعد از اينکه بچه‌ها ساکت شدن ايشون روي صندلي نشست و چشماشو بست و بعد شروع کرد به فرو کردن سوزن . بعضي از بچه‌ها از شدت ترس بود يا هيجان نمي دونم نگاه نمي‌کردن و بقيه هم با تعجب به اين صحنه چشم دوخته بودن .سوزن کاملا فرو رفت توي صورت خانم حسيني و بعد از دقايقي چشماشو باز کرد و به دونه دونه بچه ها سر سوزن رو که از توي دهنش بيرون زده بود به همه ما نشون داد. يادمه بچه‌ها خيلي اصرار کردن که روش اين کار رو بدونن ولي خانم حسيني خيلي کلي توضيح داد و بعد از اون جريان بود که بعضي‌ها خواستن اين کار رو در مورد خودشون آزمايش کنن و زدن خودشون رو ناقص کردن .


    اون موقع‌ اين قضيه برام خيلي اسرار آميز جلوه مي‌کرد ولي الان ديگه برام عجيب و اسرارآميز نيست چرا که حالا مي‌دونم ذهن انسان اينقدر قوي‌يه که اين کمترين و پست ترين کاريه که مي تونه انجام بده يعني مشغول کردن ذهن به يک فرايند ذهني ديگر و جلوگيري از فرايند درد. روانشناسان غربي به اين نتيجه رسيدن که ذهن انسان حتي مي‌تونه مسير زندگي انسان را عوض کنه و حتي در جهت دهي ناخودآگاه جريانات زندگي نقش بسزائي داره.ذهن اينقدر قوي و خلاقه که مي‌تونه انسان را قادر به انجام هر ناممکني بکنه.بعنوان نمونه يه جريان ديگه رو که خودم باز با چشماي خودم ديديم اجازه بدين براتون تعريف کنم:


    يادمه تو يه سفري که با چند تا از دوستام به يکي از شهرستان‌ها رفته بوديم آخراي شب بحث کاراي عجيب و غريب شد و من داستان کار خانم حسيني رو برا دوستام تعريف کردم که يکي از دوستام گفت اين که کار خاصي نيست من از اون عجيب‌ترش رو بلدم ‏‌،‌ من مي‌تونم برا چند ثانيه خودم رو از رو زمين بلند کنم. ما فکر کرديم اين دوست ما ميخواد ما رو سرکار بذاره و به خاطر همين زياد حرفش رو جدي نگرفتيم و مسخره‌اش کرديم ولي...


    ادامه مطلب انشا‌ الله در پست بعدي


    سبز باشين


    ياعلي


     


     




  • نويسنده: عسل(شنبه 11/12/1386 ساعت 6:35 عصر)

  • دلنوشته‌ها( )

  •   + دوستي‏هاي قبل از ازدواج - قسمت پاياني
  •  





    همون طوري که در پست قبل اشاره کردم دوستي‌هاي قبل از ازدواج نمي‌تونه ملاک و معيار تعيين کننده‌اي براي شناخت باشه، که اگر بخواهيم به طور خلاصه به دلائل اين عدم شناخت مروري داشته باشيم مي تونيم به اغماض و چشم پوشي از ضعف‌هاي طرف مقابل و ظاهرسازي طرفين اشاره داشته باشيم.


    حالا اگر با تمام اين تفاصيل اين دوستي منجر به ازدواج بشه چي رخ ميده. خوب طبق بررسي‌هاي بعمل اومده معمولا قريب به اتفاق اين ازدواج‌ها با مشکل مواجه ميشه چرا که بعد از مدتي که از ازدواج ميگذره و هيجانات و تاب و تب و التهابات طرفين فروکش مي‌کنه اون وقته که نقاط ضعف و ايرادات و عيوب طرفين کم کم آشکار شده و شديدا به چشم مياد و کم کم اين سئوال مطرح ميشه که من عاشق چي طرف مقابل بودم که اينقدر تو آتيش عشقش مي‌سوختم.


    علاوه بر اين بعد از گذشت مدتي به مرور زمان سوء ظن طرفين نسبت به هم تحريک گرديده  و کم کم اين سئوال مانند خوره به جان زن يا شوهر مي‌افتد که قبلا از اينکه با من دوست بشه با چند نفر رفيق بوده نکنه الان هم با اونا ارتباط داره و من خبر ندارم و اين شک و سوء ظن‌ها با يک تلفن مشکوک يا رفت‌ و آمد مشکوک به نقطه اوج خود رسيده و به صورت باور ذهني در مي‌ياد و اون وقته که که طرفين با کمال شهامت و اطمينان شروع به متهم کردن هم مي‌کنند و نهايتا دامنه اين اختلافات آنقدر شديد مي‌شه که يا منجر به طلاق و جدايي مي‌شه و يا به تعبير اکثر زوج‌ها منجر به يه زندگي جهنمي ميشه که فقط دارن همديگه رو تحمل مي‌کنن و از عشق و محبت و علاقه کورسوئي هم باقي نمونده.


    در پايان به بخشي ديگر از عوارض و تبعات دوستي‌هاي قبل از ازدواج  اشاره‌ي مختصري مي‌کنيم


    1-دختر به واسطه علاقه و دلبستگي به طرف مقابل موقعيت‌هاي مناسب بسياري را از دست مي‌دهد.


    2-شکوه ازدواج کم مي‌شود.


    3-کم شدن سرمايه مهر و محبت (تنفر بعد از ازدواج)


    4-رنجش والدين


    5-تهمت: معمولا دختران به واسطه اين دوستي‌ها شديدا در معرض تهمت افراد فاميل اطرافيان و همسايگان قرار مي‌گيرند.


    6-لطمه‌هاي مالي و وقتي: ممکن است دختر و پسري سالها با هم دوست باشند و بعد از مدتي به دوستي‌شان خاتمه دهند. در چنين مواردي علاوه بر لطمات روحي وارده شاهد از دست رفتن زمان و هزينه خواهيم بود.


    7-اضطراب و پرخاشگري: تلاش در مخفي نمودن رابطه دوستي باعث اضطراب و در نهايت پرخاشگري مي‌گردد.


    8-از بين رفتن حجب و حيا


    9-احتمال لغزش و خطا، که به شدت جبران ناپذير خواهد بود.


    و هزاران معضل و مشکل ديگه که در اين مقال کوتاه مجال پرداختن به اون نيست.


    حال دوستان، به نظر شما با وجود اين همه معايب روشن و آشکار در چنين روابطي آيا باز هم شايسته است که انسان راه خطا را بپيمايد؟ بيائيد از سرنوشت هزاران دختر و پسري که اين راه را پيموده و دچار شکست افسردگي و سرخوردگي شده‌اند درس گرفته و راه رفته و روش آزموده شده و منجر به شکست را دوباره تجربه نکرده و نيازماييم. و نگوييم چون همه اين کار را مي‌کنند من هم اين کار را مي‌کنم، چرا که کثرت دليل بر صحت نيست.


    و نهايتا در وصف آناني که مي‌دانند و بازهم خطا مي‌روند و بر روش باطل خويش اصرار دارند بايد گفت:


    صدها چراغ دارد و بيراهه مي‌رود                          بگذار بيفتد و بيند سزاي خويش


    سبز باشيد


    ياعلي


     





  • نويسنده: عسل(چهارشنبه 24/11/1386 ساعت 8:11 عصر)

  • دلنوشته‌ها( )


  •   ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • [13/3/1387- 10:5 ع] خاطرات عسل خانوم(مشق سوم)
    [11/2/1387- 3:4 ع] عيد و ياداداشت‏هاي يک بيمار رواني
    [20/12/1386- 6:2 ع] ذهن برتر - قسمت دوم
    [11/12/1386- 6:35 ع] ذهن برتر
    [24/11/1386- 8:11 ع] دوستي‏هاي قبل از ازدواج - قسمت پاياني
    [آرشيو شده ها]
  •    RSS 

  •   خانه

  •   شناسنامه

  •   پست الکترونيک

  •  پارسي بلاگ



  • کل بازديد : 2964
    بازديد امروز : 1
    بازديد ديروز : 21
  •   مطالب بايگاني شده

  • آرشيو86 [4]
    آرشيو بهار [3]

  •   درباره من

  • خاطرات عسل خانوم
    عسل[12]
    اسم من عسله 26 سالمه و ساکن تهران هستم. کلا دختر احساساتي و ماجراجويي هستم. عاشق کتاب‏هاي رمان و طنز هستم. عاشق کوهنوردي و ورزش‏هايي مثل شنا و واليبال هستم. در ضمن يک ليسانس نصفه و نيمه تو رشته روانشناسي هم دارم.

  •   لوگوي وبلاگ من

  • خاطرات عسل خانوم

  •   اشتراک در خبرنامه
  • نام:

    ايميل:

     


  •  لينک دوستان من

  • ياسي
    تسنيم
    وحيده
    ياس کبود
    عاشق دلباخته
    دل نوشته های بهاری
    پرنسس کوچولو
    قلب شکسته
    پيپ
    شايد لحظه اي بغض....اندکي سکوت...و....
    دلتنگي
    (جزر و مد)
    داداش حميد
    عروسک تنها و دلتنگ!!
    زندگي مال من است
    کرلئونه
    سالي
    بوسه

  •  لوگوي دوستان من























  •   اوقات شرعي
  • اوقات شرعي



    قالب و کدهاي جاوا
  •   آهنگ وبلاگ من



  •   وضعيت من در ياهو

  • يــــاهـو